
|
شطحيات عموقاسم | |
|
2 اين روزا که ماه رمضونه، انتظار بچهها، مثل ماه رمضونای قبل، در مورد غذا میره بالا و دردسرا شروع میشه. ماه رمضون امسال، آشپزای کوی دانشگاه ديگه شورش رو درآوردن و کيفيت غذاها از اونی هم که بود، بدتر شده و ديگه سنگ تموم سنگ تموم گذاشتن. ديشب ديگه بچهها قات (قاط) زدن و ار ساختمونا رفتن بيرون و شروع کردن به سروصدا کردن. من هم که میدونستم کاری از پيش نمیره رفتم و گرفتم خوابيدم. ساعت 9 بود که از خواب پاشدم که برم کلاس آقاجان که ديدم ای بابا گاوه زاييده واساسی هم زاييده. بچهها رفته بودن توی «کارگر» و بعضی برای اين يارو مردکه آغاجری شعار دادن و نيروی انتظامی اومده و ... ما که داشتيم میرفتيم فقط دعا میکرديم که به خير بگذره که شب بتونيم برگرديم !!! برگشتنی ديديم بچهها يا نمیدونم کيا، توی کارگر آتيش روشن کرده بودن و هی هی هی هی هی. داشتن يه عده رو، رو به جلال هدايت ميکردن. ساعت 12:30 شب بود. يکی از اين آقا باحالا که کلاه خوشگل داشت، يواشکی عکسمون رو گرفت و بعد بقيه جلومون رو گرفتن و کارت خواستن و بعد که فهميدن ما دانشجوييم و اينکاره نيستيم، با احترام ما رو فرستادن توی کوی و کلی مهم شديم و دمت گرم و اينا... ديگه کاملا برامون مشخص شد که هر کی بعداَ استخدام بشه ما سهتا ديگه فاتحمون خوندهست و ... امان اين ملت. عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي